خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچ اش الا ، هوس قمار دیگر
مدتها پیش دوستی این شعر را بر پیشانی کتابی که به رسم آن دوران برایم هدیه کرده بود ، نوشت. باید ده سالی می گذشت تا به هنگام تورق شبانه ناشی از بی خوابی ، دوباره آن را کشف کنم و خودم را و تمام قمارهای زندگیم را و تمام باخت هایم را و . . . .
آمين.
تعاريف بسياري از هنر در دسترس ما قرار دارد كه بعضي از آنها نامفهوم و گمراه كننده اند. براي مثال : هنر تجلي زيبايي است !
اين جمله كه در تعريف هنر به خورد ما داده شده و اصلا معلوم نيست از كجا و توسط چه كسي سر برآورده ، حتي خود كلمه "تعريف" را هم زير سوال برده است. "تعريف" كردن به اين معني است كه ما چيزي را چنان معرفي كنيم كه بدان تشخص دهيم و آن را از هر چيز ديگري جدا سازيم. به قول منطقيون : تعريف بايد جامع و مانع باشد.
اگر هنر يعني تجلي زيبايي ، پس : يك شاخه گل سرخ ، آنجلينا جولي و دختر همسايه، قلعه بابك ، اتومبيل مرسدس بنز، آلن دلون ، خيابان شانزه ليزه ، درياي مديترانه ، سواحل هاوايي ، كت و شلوار دست دوخت با پارچه براق ، ماكرو فرهاي ال جي ،كفش هاي دست دوز مغازه سي سي ، پسر من ، گل هاي رونادينيو، كفشدوزك ها ، موي دم اسبي من و ريش علي دايي و ... لابد مصاديقي از هنر هستند!!! در اين كه زيبايي جزئي جدايي ناپذير از هنر است حرفي نيست مسئله اينجاست كه اولا زيبايي فقط و فقط "جزيي" از هنر است و نه تمام آن و ثانيا زيبايي در هنر، خود مفهومي است كه بايد تعريف شود تا زيبايي موي دم اسبي من با زيبايي گلهاي رونادينيو و زيبايي رمان "خشم و هياهو" ي "ويليام فالكنر" و داستان "نمازخانه كوچك من" "گلشيري" قاطي نشود!
در ميان تعاريف هنر بعضي داراي جايگاهي مهم هستند هم به خاطر اينكه سازنده شان داراي جايگاهي رفيع در عالم هنر است و هم اينكه از جانب هنرمندان و انديشمندان برجسته عرصه هنر مورد اقبال قرار گرفته اند. يكي از اين تعاريف ، تعريف "تولستوي" از هنر و اثر هنري است. بنا به گفته تولستوي : هنر يعني انتقال احساس از شخصي به يك شخص ديگر به صورتي كه شخص متاخر دقيقا آن احساس را تجربه كند.
اين تعريف تولستوي از هنر نيز اشكالات و ابهامات متعددي دارد كه درباره اشان بحث خواهم كرد اما انصافا نكات قابل توجه زيادي هم دارد كه با كمي ريزبيني قابل كشف هستند.
اما فارغ از ارزشهاي تعريف تولستوي ، چنانكه گفتم ايرادات متعددي نيز مي توان بر اين تعريف وارد كرد.
براي جواب دادن به اين سوال لازم است كه در مرحله اول نوشتن را تعريف و انواع آن را مشخص كنيم و آن نوع از نوشتن را كه مراد داستايفسكي بوده بيابيم و در مرحله بعد رنج را تعريف كنيم و ... .
پس حالا و در گام نخست ، سوال اين است:
"نوشتن" چيست؟
نوشتن يعني :
خط خطي كردن تكه كاغذي توسط كودكي بازيگوش.
پر كردن جدول كلمات متقاطع توسط جوانكي بيكار در گوشه قهوه خانه اي پر از دود سيگار.
پر كردن ورقه امتحاني در كنكور توسط دختري ترسيده.
تنظيم اعلاميه ترحيم توسط مردي داغ ديده.
نوشتن "مرگ بر ..." و "زنده باد ..." توسط نوجواني بر ديوار مستراح.
پر كردن جداول دفتر معين با رقم هاي ريز و درشت توسط حسابداري وظيفه شناس.
نوشتن وقايع اتفاقيه توسط دولتمردي سياست پيشه بر صفحات سررسيدي با جلد چرمي.
نوشتن نامه اي عاشقانه توسط دختري خجالتي در شبي مهتابي.
نوشتن پايان نامه اي در باره موتورهاي درون سوز توسط استاد دانشگاهي براي دانشجويي كه پول پدرش از پارو بالا مي رود.
نوشتن تحقيقي علمي توسط دانشمندي بريده از اجتماع درباره تاثيرات موسيقي بر رشد گياهان.
نوشتن مقاله اي اجتماعي درباره ارتباطات نامشروع توسط زني كه هر شب از شوهرش كتك مي خورد.
و ... .
اينها و بسياري ديگر ،انواع "نوشتن" هستند. شكي نيست كه مراد داستايفسكي از نوشتن هيچكدام اين ها نيست. داستايفسكي رمان نويس است. رمان نوع خاصي از نوشته است كه به آن "ادبيات" مي گويند. هر چند ادبيات در جاهايي شباهت هايي با موارد پيشتر گفته دارد اما تفاوت هايش آنقدر هست كه شباهت ها را كنار بزند.
حالا سوال اين است:
نوشتن "ادبي"چگونه فعاليتي است؟
در مقابل اينها هستند عده هم كه از لذت نوشتن سخن گفته اند. مثال مشهورش شايد رولان بارت باشد جايي كه انگار از خود مي پرسد: چرا از متني لذت مي بريم؟ و در پاسخ مي گويد : چون با لذت نوشته شده است؟
چگونه مي توان اين تضاد را تحليل كرد. آيا آنان كه نوشتن را با رنج كشيدن عجين مي دانند راه ثواب را در پيش گرفته اند يا آنانكه از لذت نوشتن سخن به ميان آورده اند؟ و يا شايد ... .
ادامه مطلب
حالا که به پست های قبلی نگاه می کنم از تصویر به حق واقعی خودم ، می ترسم. می ترسم از این هیولایی که در درون من خفته است. از خودم می ترسم.
می خواستم پست های قبلی را پاک کنم ، می خواستم خودم را ، این تصویر چنش آورم را مخفی کنم و چه زجری بردم تا مانع خودم شوم. این من هستم : اکبر شریعت ، هیولایی که دیگری می پنداشتمش.
از این پس نه به جنگ دیگری که به جنگ خودم برخواهم خواست. بگذار برای یکبار هم که شده شیطان به جنگ شیطان برود و باطل به جنگ باطل و ... .
یکی از مشخصات بارز اکبر شریعت این است که او مخالف هر آن چیزی است که شما می گوئید. مطمئن هستم که در جلسات مختلف این جمله را از زبان او بسیار شنیده اید : من مخالف هستم.
یکی از دوستان ایشان به نام آقای علیرضا دروچیhttp://www.aftabaftabi.blogfa.com خاطره ای از ایشان نقل می کنند به این مضمون :
در یکی از جلسات فیلمنامه خوانی کنار اکبر شریعت نشسته بودم. یک نفر مشغول خواندن فیلمنامه بود. بنده متوجه بودم که آقای شریعت مشغول کشیدن نقاشی روی تکه کاغذی هستند و اصلا حواسشان به فیلمنامه نیست. بعد از تمام شدن خوانش فیلمنامه هر کس مشغول ارائه نقد و نظر شد و وقتی نوبت به آقای شریعت رسید ایشان با تمام گفته های حاضرین شروع به مخالفت کردند.
این خاطره دقیقا مصداق آن چیزی است که من می خواهم به آن اشاره کنم. برای اکبر شریعت اصلا مهم نیست که شما چه می گوئید. آنچه برای او مهم است مخالفت با شما و (با عرض معذرت) مالیدن پوزه تان به زمین است. او فقط می خواهد شما را به زمین بزند و گرنه حقیقت برای او پشیزی ارزش ندارد. اگر نظر او را در مورد مسئله ای خاص بپرسید او ابتدا نظر شما را جویا می شود تا در مرحله بعد با آن مخالفت کند. به همین خاطر بسیار اتفاق می افتد که دو نفر آدم بیچاره از اکبر شریعت جملاتی نقل کنند مثلا درباره صادق هدایت ، که کاملا با هم در تناقض باشند. چرا که اگر شما موافق صادق هدایت باشید ایشان مخالف او و اگر مخالف صادق هدایت باشید ، موافق او خواهند بود!
پ.ن 1 : گفته بودم که نوشتن از اکبر شریعت و نکشیدن سیگار غیرممکن است. امشب یک نخ سیگار وینستون قرمز عقابی کوفت کردم.
پ.ن ۲ : تصمیم داشتم تا آخر تعطیلات نوروزی چیزی ننویسم. اما فکر کردم شاید جناب شریعت فکر کنند که بنده مرعوب تهدیدات ایشان شده ام. برای همین این پست را نوشتم تا بدانند که بنده هم مثل ایشان شمشیر را از رو بسته ام. پس جناب شریعت! بچرخ تا بچرخیم.
یک مورد دیگر این که بر اساس شنیده های این جانب جناب اکبر شریعت قصد دارد وبلاگی راه اندازی کند و جنگ بین من و خودش را در آن وبلاگ سازماندهی نماید. اخبار جدید را در این باره به اطلاعتان خواهم رساند.
فعلا خدا نگهدارتان.
پی نوشت۱: وای خدا ، کاش ته یکی از جیبهام یه نخ وینستون عقابی ، پیدا کنم. قول می دم دیگه به این شریعت گیر ندم.
پی نوشت۲: خانومم همه جیبهامو گشته و همه سیگارهامو که قایم کرده بودم پیدا کرده و ... . چاره ای ندارم جز اینکه به اکبر شریعت گیر بدم.
به جای مقدمه :
از اینکه مدتها نبودم معذرت می خواهم. چند نفر از دوستان جناب شریعت قول همکاری و همراهی داده بودن که تا این لحظه فقط قولی که داده اند برایم مانده. اگر نظرشان برنگشته باشد قرار است مطا لبی بدهند که با نام خودشان بر علیه شریعت در همین جا درج کنیم و اگر به وعده وفا نکردند باز من می مانم و اکبر شریعت.
فعلا تا مطالب آن دوستان برسد این مطلب را داشته باشید:
اکبر شریعت، فمینیسم و زن
اکبر شریعت مثل اغلب مردان شبه روشنفکر و شبه هنرمند معتقد است که از زن جماعت هنرمند و روشنفکر در نمی آید اما او در جمع های مختلف خودش را یک فمینیست دوآتشه جا می زند در حالی که حتی معنی این اصطلاح را خوب نمی فهمد که صد البته چندان هم مایه تعجب نیست. اما چرا؟ چرا کسی که همیشه نگاه تحقیرآمیزی نسبت به زنان داشته و دارد به خود لقب فمینیست می دهد؟
آنچه در زیر می آید تنها بخشی از دلا یل اکبر شریعت است :
1-از نظر اکبر شریعت خداوند در حق او ظلم کرده که نه قیافه خوبی به او داده و نه حداقل هیکلی که به آن بنازد. مخلص کلام اینکه او به اصطلاح "دخترکش" آفریده نشده است. نه تنها هرگزتوجه دختری به او جلب نشده بلکه آنچه از جانب دختران و زنان نصیب اش گشته تنفر بوده است. اما او بعد از اینکه پایش به جمعهای شبه روشنفکرانه باز شد متوجه گشت که بسیاری از مردان شبه روشنفکر که چهره و هیکلی به مراتب زشتتر از او داشتند دل بسیاری از دختران و زنان زیبا روی را برده اند. لازم نبود تا زیاد مداقه کند تا دلیل توانایی آنها را بیابد. فردای اولین حضورش در همان جمع شبه روشنفکرانه ، جناب شریعت با کتابی که عنوان فمینیسم بر روی آن خود نمایی می کرد وارد همان جمع شد و از همان زمان به بعد خود را یک فمینیست آن هم از نوع دوآتشه معرفی کرد. این کار در واقع همان مخ زنی است در اصطلاح عوام. در واقع او برای اینکه توجه زنان را جلب کند خود را مدافع حقوق آنها نشان می دهد. کسانی که اکبر شریعت را می شناسند و با او در جلسه ای بوده اند که حداقل یک دختر زیبا هم آنجا حضور داشته قطعا متوجه این مسئله شده اند. چرا که تلاشهای وحشیانه او برای خراب کردن وجهه دیگر مردان حاضر در جلسه و دفاعیات بی شرمانه اش از نظرات آن دختر کذایی چنان مشهود است که بعید به نظر می رسد کسی متوجه نشده باشد.اکبر شریعت فمینیست است برای اینکه این کار تنها راهی است که او را به جنس لطیف نزدیک می سازد.توصیه ای به شما می کنم : اگر درجلسه ای هستید که دختری زیبا و اکبر شریعت هم آن جا حضور دارند ، هر چه سریعتر و قبل از آنکه توسط حملات اکبر شریعت لت و پار شوید آن جلسه را ترک کنید!!!
پی نوشت : باز هم دراین باره خواهم نوشت.
اکبر شریعت در عالم هنر از خیل آدمهایی است که در عین این که هیچ کاره هستند خود را همه کاره معرفی می کنند. این آدمها سیاستهای رفتاری متفاوتی دارند و به تناسب بهره هوشی شان در معرفی خود به عنوان هنرمند، به موفقیت می رسند. این که این موفقیت چه ارزشی دارد و یا این که اصلا واجد ارزش است یا نه بحثی است که بعدا به آن خواهم پرداخت آنچه این جا مورد بحث است توانایی این آدم هیچ کاره و شگرد های او در معرفی خود به عنوان فیلم ساز ، فیلمنامه نویس، داستان نویس، شاعر ، نمایشنامه نویس ، منتقد و مخصوصا روشنفکر است بی آنکه واقعا توانایی خاصی حداقل در یکی ازاین زمینه ها داشته باشد. شیوه و شگرد های او آنچنان موذیانه است که گاه حتی مرا هم که شناخت نسبتا کاملی از او دارم ، تحت تاثیر قرار داده و به اشتباه می اندازد!!!
اگر بخواهم منصف باشم باید به هوش او اذعان کنم. هوشی که سالهای بسیار در راه هایی نادرست به هدر رفته و هنوز هم می رود. و اما شگرد های او:
1- اکبر شریعت در عرصه آفرینش هنری بسیار کم کار و در بعضی موارد بی کار است. اولین دلیل برای این مسئله ناتوانی اوست(بعدها در این باره هم بحث مبسوطی خواهم کرد) اما دومین دلیل استفاده از شگرد "املای نانوشته" است. او خوب می داند که هر چه خزعبلات فکری خود را کمتر بیرون بریزد، کم استعدادی و گاه بی استعدادی خود را بیشتر مستور خواهد کرد. هر چه باشد املای نانوشته غلط ندارد.
2- هیچ اثر هنری کامل نیست و در هر صورت ضعف هایی دارد و اکبر شریعت این مسئله را خوب می داند. حالا که او دچار یبوست فکری شده و دیگران مشغول کارند باید کاری انجام دهد. و او کاری می کند کارستان. با استفاده از هوش سرشار و شیطانی خود از ضعف های آثار هنرمندان دوروبرش چماقی می سازد و با چاشنی خیرخواهی به کوبیدن بر سر آنها می پردازد و با یک تیر دو نشان می زند. اول اینکه وجهه هنرمند بخت برگشته را از بین می برد و او را از میدان بیرون می کند و دوم اینکه خود را به عنوان هنرمند جا می زند. او دیگران را زمین می کوبد تا از آنها پلکانی بسازد برای بالا رفتن.
3- اکبر شریعت آدم بی سوادی نیست بلکه او کم سواد است. اما نبوغ او هم در استفاده بسیار ویرانگر از همین سواد کم نهفته است. او جملات بسیاری از اشخاص بزرگ را بلد است و خوب می داند که این جملات را کی ، کجا و چگونه به عنوان سلاحی مردافکن به کار برد. هنرمند بخت برگشته ای که مورد هجوم اکبر شریعت قرار گرفته مرتب با جملاتی از دریدا، فوکو، لیوتار، بارت، استراوس، چامسکی و ... بمباران می شود و ناگهان در مقابل خود لشکری از نامهای بزرگ را می بیند و احساس می کند که با نوشتن داستانی کوتاه روح آن بزرگواران را آزرده است و شرمنده از حماقت خود داستانش را روانه سطل زباله می کند تا بیش از این به فرهنگ بشریت لطمه وارد نکند!!! و لبخند مشمئز کننده اکبر شریعت به نشانه یک پیروزی دیگر پایان کار یک هنرمند را رقم می زند.
4- اکبر شریعت می داند که هنرمندان دوروبرش تمام کتابها را نخوانده اند و البته نمی توانند هم بخوانند. خود او هم صد البته نخوانده اما این توانایی را دارد تا طوری وانمود کند که انگار تمام کتابها را خوانده است. اگر احیانا شما ثابت کنید که او فلان کتاب را نخوانده خیلی ساده ارزش آن کتاب یا نویسنده اش را زیر سئوال می برد و شما را وادار می کند تا از زحمتی که برای خواندن کتابی چرند به خود داده اید شرمنده شوید.
وقتی او شما را قانع کرد که تمام آنچه را شما نخوانده اید او خوانده است ، دست به کار دیگری می زند: هر چه دلش بخواهد و هر چه به نفعش باشد می گوید و ادعا می کند که از فلان نویسنده یا بهمان کتاب نقل قول کرده است. یک جمله از خودش می گوید و اسم رولان بارت را می آورد جمله دیگری می گوید و به کتاب ساختار و تاویل متن ارجاع میدهد و گاه حتی ممکن است با بی شرمی تمام از کتاب یا حتی نویسنده ای که وجود خارجی ندارد برای شما مثال بزند.
پی نوشت1: درباره شگردهای اکبر شریعت باز هم خواهم گفت.
پی نوشت 2: اگر نام اکبر شریعت در متن مرتب تکرار شده برای این است که می خواهم نام او را خوب به خاطر بسپارید و از او دوری کنید تا شاید از گزند او در امان بمانید.
